
سلام دوستای ملیکا بانو
ملیکا بانو دو هفته مریض بود اول با طب شدید شروع شد بعد هم آبریزش بینی و سرفه و دکتر و شربت و ...
خیلی به طفل معصوم سخت گذشت.الهی هیچ بچه ای در هیچ جای دنیا سختی نکشه. بمیرم برای بچه های بی بضاعت که تو دنیا تعدادشون خیلی زیاده.خدایا شکرت.
واقعا به این بیت اعتقاد دارم:
بی تو جان را قرار نتوانم کرد احسان تو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی شکر تو یک از هزار نتوانم کرد
خدایا شکرت که همیشه خوبی و من مطمئنم که برای همون بچه های بی بضاعت هم حکمتی تو کارته.
شکر خدا ملیکای من الآن حالش خوبه. عشق مامان بهش میگیم : ملیکا کجا بره؟ میگه "دد " بهش میگن بابا کو یا مامان کو میگه "رفت" عزیز دلم رفت گفتنش اینقدر شیرین و با مزه است که میخوام بخورمش. وقتی میگه رفت دهن زیباشو تا آخر باز میکنه و دو سه ثانیه به همین حالت می مونه.
بهش میگیم: ببعی میگه جواب میده: "بَ بَ بَ بَ"
دمبه داری میگه: "نه نه نه نه"
عشق مامان دیشب دستشو گرفته بود به مبل ویه کم قدم بر میداشت. میز مبلا رو هم خیلی دوست داره خودش می ایستد کنار مبل و با دستاش هی میزنه رو میز،عاشق این کاره.
عزیز دلم تازگی ها وقتی بهش غذا میدم میگه "اوووم" 



نظرات () سلام دوستان
اولین دندون همچون مروارید فرشته کوچولو روز بیست و نهم شهریور از لثه قشنگش بیرون زد(هشت ماه و پانزده روزگی). تو اداره مشغول کار بودم که گوشیم زنگ خورد و مامان جونش این خبر خوبو بهم داد. اولین دندونش پایین سمت راست خودش بود. الآن که این مطلب رو می نویسم(سوم شهریور ماه) دخترم دوتا دندون پایین داره.
گل سرخ مامان دو ماهی بود که لثه هاش خارش داشت و حسابی اذیت شده بود.هیچ وقت فکر نمی کردم دراومدن دندونش برای من و باباش اینقدر هیجان انگیز باشه!
هنرهای جدید:
دخترم بجز دد گفتن و دست دادن و شوت کردن توپ یادگرفته بای بای کنه و وقتی که یه چیزی یه دفعه از جلوش دور شه میگه دفت(رفت)! الهی مامان قربون شیرین زبونیات.



نظرات () 

سلام دوستان
من بعد از مدت زیادی تصمیم گرفتم دوباره بنویسم. درباره دختر زیبام بنویسم آخه این نوشته ها بعدا خاطره میشن.
امروز هفتم شهریور هشتاد ونه است و دقیقا یک ماه و پنج روز است که من از مرخصی زایمان برگشته ام سر کارم. سی و شش روز پیش رو بخاطر میارم که اولین روز جدایی من و دخترم بود. عزیز مامان مثل یک گل سرخ زیبا از خواب بیدار میشه!
اون روز هم مثل همیشه شاد و زیبا وقتی بیدارش کردم به من و باباش لبخند زد. میخواستیم بخوریمش واقعا لبخندش خستگی و کسالت صبحگاهی رو از تنمون بیرون می کنه. ماشالا داره این دختر
دختر قشنگم فعلا مهد کودک نمیره. ملیکا بانو پیش مامان جون مهربونش می مونه. من واقعا از مامان جونش (مامان بزرگش) ممنون و متشکرم . مامان جون ملیکا خیلی به ما لطف داره و برامون زحمت می کشه .من که خیلی براش دعا میکنم اجر و پاداشش با خدای مهربون.انشاا...
ناگفته نماند که عمه دختر گلی هم خیلی برای ملیکا زحمت می کشه. باباجونش(بابا بزرگش) هم وقتی از سر کار میاد حسابی باهاش بازی میکنه.
روزهای اول ملیکا یه کم غریبی میکرد و دلش برای مامانش تنگ می شد طوری که یک روز مامان جون و عمه اش مجبور شدن برای آروم کردنش، خانم گل رو توی ماشین بذارن و ببرند بگردونند(ساعت 8 صبح) آخه نازنین مامان عاشق ماشین و ماشین سواریه. به لطف خدا ملیکا الان خیلی بهتر شده و عادت کرده طوریکه خونه مامان جونو بیشتر از خونه خودمون دوست داره. راستش خودم هم روزهای اول با بغض میومدم سر کار ولی الان عادت کردم.
بذارید از هنر های دخترم بگم (ملیکای عزیزم امروز دقیقا هفت ماه و بیست و چهار روزش است.)
مامان جونش براش یک شعر می خونه:
فرشته ها دست میزنند دست دست دست ...
حلا اگه شما به ملیکا بگید "فرشته ها دست می زنند"
جواب میده "دَ د َدَ دَ د َدَ" همون دست دست دست
شما دستتونو بیارید جلو ملیکای من باهاتون دست میده!
ملیکا یک فوتبالیست قهرمانه! دخترم عاشق توپ و شوت کردنه وقتی با کمک ما تاتی تاتی میکنه کافیه یک توپ جلوش باشه تا دخترم محکم با پای راستش اونو شوت کنه هرچی توپه جلوتر بره ملیکا هم سرعتشو زیاد تر می کنه تا زودتر برسه بهش و دوباره شوتش کنه.
ملیکا عاشق حمامه و تو حموم اصلا آروم نمی مونه همش میخواد بره و همه چیزارو بررسی کنه. از جمله شیر آب و دوش. تو حموم با یک کاسه آب که کنارش میگذاریم سر گرمش میکنیم ولی تا ازش قافل شی می بینی داره شامپوشو سر می کشه
دخترم تا میاد بیرون از خونه کلمه "َ د َدَ " رو پشت سر هم میگه البته این هنر رو از یک ماهه پیش داشت.




نظرات () 
سلام
به لطف خدا چهاردهم تیرماه هشتاد ونه دختر عزیزمون شش ماهه شد. روزی که با چهارمین سال سالگرد ازدواج مامان و باباش مصادف بود.
باز هم موعد واکسن! واکسن شش ماهگی ملیکای عزیزم رو روز سیزدهم تیرماه هشتاد و نه وقتی که من و ملیکا تهران بودیم زدیم. دخترم دو شب تب کرد. بدون همراهی همسر مهربونم این دو شب خیلی بهم سخت گذشت ولی ناگفته نماند که مامان جون و باباجون و خاله مرجان خیلی بهمون کمک کردند.
ملیکا بانو به همراه مامانش از سوم تیر اومد تهران، خونه مامان جون و بابا جونش. روز اول خانم کوچولو حسابی غریبی کرد طوری که حاضر نبود خاله مرجان و مامان جون بابا جونش حتی بهش نگاه کنند، ولی از اونجا که دخترم یه رگ جنوبی دارد و خیلی خون گرمه از روز سوم حسابی با همه دوست شد. جالب بود که دخترم از خاله مریمش (خاله بزرگه) و شوهر خالش اصلا غریبی نکرد
به قول خاله مریمش چون شوهرش یه رگ جنوبی دارد خون می کشد.
مهرسا گلی (دختر خاله ملیکا) هم حسابی با ملیکا سرگرم بود.
تو این مدت که تهران بودیم مامان جون باباجون اهوازی ملیکا به همراه عمه رضوان،چند روزی به مشهد رفتند و بعد از زیارتشون یک سر به تهران اومدند و ملیکا رو دیدند اونها با هزار عشق و علاقه اومدند ولی دخترشون(ملیکا بانو) یه خورده خودشو براشون لوس کرد و غریبی کرد.
امروز پانزدهم تیر ماهه ،بابای مهربون دخترم بعد از دوازده روز میخواد بیاد پیشمون.ایشالا که به سلامت برسد پیشمون. باباش همش نگرانه که ملیکا ازش غریبی کنه ولی من اصلا اینطور فکر نمی کنم آخه ملیکا عاشق باباشه.
راستی امروز دخترم خوردن کمک غذایی رو با یک قاشق مربا خوری فرنی شروع کرد. ولی بخاطر عوارض واکسنش معدش قادر به هضمش نبود آخه دخترم امروز خوردن قطره آهنش رو هم شروع کرد.خیلی روز بدی بود چون خانم کوچولو حسابی بالا آورده
به طوریکه مجبور شدیم خوردن کمک غذایی رو به دو روز بعد موکول کنیم.ایشالا که دخترم زودتر شاد و سرحال بشه.
ملیکا بانو عاشق صدای کیسه هاست
دخترم اصلا دوست ندارد دوباله برود.فقط رو تشکش شنا میکند یا پارچه زیرش رو جمع میکند!
نظرات ()